رضا محبیراد-کارشناس اقتصاد هنر
در ایران، هنر همیشه در حاشیهی اقتصاد ایستاده است؛ مثل کودکی که سر سفرهی بزرگسالان فقط اجازه دارد نگاه کند، نه دست ببرد. هرگاه سخن از اقتصاد میشود، سیاستمداران از نفت، خودرو، مسکن و فولاد حرف میزنند؛ اما هیچکس از سهم هنر در تولید ناخالص داخلی، صادرات فرهنگی، یا اشتغال خلاق سخن نمیگوید.
انگار هنر در این سرزمین، هنوز «لوکس» است؛ تزیینی، نه مولد.
هنر بدون بازار، شغل نیست
در جهان امروز، هنر بخشی از اقتصاد خلاق (Creative Economy) است؛ صنعتی که در بسیاری کشورها سهمی بالاتر از ۵ تا ۷ درصد از GDP دارد. بر اساس گزارش یونسکو، صنایع فرهنگی و خلاق سالانه بیش از ۲.۲ تریلیون دلار گردش مالی در جهان دارند و بیش از ۳۰ میلیون نفر در آن اشتغال دارند. اما در ایران، حتی آمار مشخصی از سهم اقتصاد هنر وجود ندارد، چون اساساً «تعریف اقتصادی از هنر» در ساختار حکمرانی ما وجود ندارد.
نقاش، بازیگر، نوازنده یا فیلمساز در ایران نه کارآفرین محسوب میشود، نه تولیدکننده. او تنها زمانی دیده میشود که یا در جشنوارهای جایزه بگیرد یا در شبکههای اجتماعی خبرساز شود. در نظام اداری کشور، هنرمند هنوز «صنف بیسند» است؛ بیزیرساخت مالیاتی، بیمهای یا حقوقی.
ساختار ناقص، نگاه ناقصتر
مشکل، فقط نبود پول نیست؛ نبود نگاه اقتصادی به هنر است. سیاست فرهنگی ما هنوز هنر را نه بهعنوان صنعت، بلکه بهعنوان ابزار تبلیغ، تربیت یا سرگرمی تعریف میکند. از همین رو، نهادهای فرهنگی ما بیش از آنکه «توسعهدهندهی بازار» باشند، «توزیعکنندهی بودجه»اند.
بودجههایی که معمولاً نه به خلاقیت، بلکه به وابستگی پاداش میدهند.
وقتی تولید هنری وابسته به دولت است، بازار شکل نمیگیرد. هنرمند برای ماندن در چرخه، باید رضایت نهادها را جلب کند نه مخاطب را. این یعنی هنر نه بر مبنای عرضه و تقاضا، بلکه بر اساس رابطه و سلیقه توزیع میشود؛ و هر چه بودجه کمتر شود، هنر ضعیفتر و فرسودهتر میگردد.
فقر سیاستگذاری فرهنگی
در کره جنوبی، سیاست دولت از دهه ۹۰ میلادی بر «برندسازی فرهنگی» استوار شد. نتیجه آن شد که امروز صنعت موسیقی (K-Pop)، سریالسازی و طراحی بازی، میلیاردها دلار ارزآوری دارد. در ترکیه نیز صادرات سریالها پس از صنایع خودروسازی، دومین منبع درآمد غیرنفتی کشور است.
اما در ایران، نه استراتژی فرهنگی مشخصی داریم، نه آمار، نه برنامهی صادرات هنری. گالریهای هنری از مالیات مینالند، ناشران از گرانی کاغذ، سینماگران از ممیزی، و موسیقیدانان از سانسور. هنر، زیر بار سیاست، دیوانسالاری و فقر ساختار له میشود.
تناقض اخلاق و اقتصاد
ما هنوز از دوگانهی دروغینی رنج میبریم: «هنر برای معنا» در برابر «هنر برای نان». جامعه ما هنرمند ثروتمند را مشکوک میداند و هنرمند فقیر را «اصیل». در حالیکه در هیچ اقتصادی، فقر نشانهی اصالت نیست.
تجاریسازی هنر نه ضد ارزش است و نه تهدید؛ بلکه راه نجات هنر از وابستگی است. وقتی اثر هنری فروش میرود، یعنی مخاطب دارد، یعنی در جامعه جریان دارد. اما ما سالهاست به هنرمند یاد دادهایم که اگر از کارش پول درآورد، دیگر هنرمند نیست، تاجر است!
نتیجهی این تفکر آن شده که اقتصاد هنر ایران، میان دو قطب متضاد گیر کرده:
یکسو بازار سیاه آثار هنری و رانت جشنوارهها؛
و سوی دیگر، هنرمندانی که در فقر خلاقانه میسوزند و دیده نمیشوند.
مرگ سرمایه فرهنگی
اقتصاد هنر در ایران، قربانی بیتوجهی به «سرمایه فرهنگی» است. در جهانی که تصویر و روایت، ابزار قدرتاند، ما هنوز از هنر، فقط «تزئینات بصری» میخواهیم. اگر فیلمی در جشنواره خارجی جایزه بگیرد، به جای حمایت، مورد بازخواست قرار میگیرد. اگر نمایشگاهی از نقاشی معاصر برگزار شود، با برچسب «فرنگیمآبی» نادیده گرفته میشود.
ما هنوز هنر را از زاویهی «نظارت» میبینیم، نه «سرمایهگذاری».
راهحل؛ از دولتمحوری تا بازارسازی
هنر در ایران تا زمانی که به بودجه دولتی وابسته باشد، هرگز به اقتصاد تبدیل نمیشود. راهحل، نه تزریق پول بیشتر، بلکه ایجاد زیرساخت بازار واقعی هنر است:
تقویت مالکیت معنوی و حق مؤلف؛
ایجاد صندوقهای سرمایهگذاری فرهنگی؛
تسهیل مالیات برای گالریها و تولیدکنندگان هنری؛
توسعه پلتفرمهای دیجیتال فروش آثار هنری؛
و آموزش اقتصاد هنر در دانشگاهها و مدارس هنری.
دولت باید نقش «حمایتگر» داشته باشد، نه «کنترلگر». باید فضا را برای رشد شرکتهای خلاق و استارتاپهای فرهنگی باز کند. باید بپذیرد که هنر، نه خرج است، بلکه سرمایه است.
ایران، سرزمین شاعران و نقاشان و فیلمسازان بزرگی است که اغلب در غربت یا در گمنامی درخشیدهاند. ما میراثدار فرهنگی هستیم که میتواند منبع ثروت، اعتبار و قدرت نرم باشد، اگر فقط باور کنیم که هنر، اقتصاد هم هست.
اما تا زمانی که هنرمند مجبور است برای نانش توجیه بیاورد و برای بیانش مجوز بگیرد، اقتصاد هنر در ایران، فقط روی کاغذ معنا دارد.
